شیمیدانان عادل فردوسی پور عادل فردوسی پور

شیمیدانان: عادل فردوسی پور عادل فردوسی پور مجری نود سبد بسکتبال شوت کردن مهارت فردوسی پور دانلود فیلم

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری لطفا بمیرید آقای کیمیایی!

قاتل اهلی کیمیایی (بالاخره) به نمایش درآمد و در این روزهای (بدخبری) عالی ترین خبری بود که می توانست نسیمی از خوش حالی را هدیه بیاورد. سال گذشته هنگامی که یاددا

لطفا بمیرید آقای کیمیایی!

لطفا بمیرید آقای کیمیایی!

عبارات مهم : قضاوت

قاتل اهلی کیمیایی (بالاخره) به نمایش درآمد و در این روزهای (بدخبری) عالی ترین خبری بود که می توانست نسیمی از خوش حالی را هدیه بیاورد. سال گذشته هنگامی که یادداشتی راجع به مسعود نوشتم، جهت جراحی عازم بیمارستان بودم، بعد به چند سطر و جمله اکتفا کردم که نه حال جسمی خوبی داشتم و نه شرایط معنوی مناسب- و ازقضا- امروز که دوباره راجع به او می نویسم، گرفتار تب شدید، سرفه زیاد و ذات الریه هستم. بنابراین نه نوشته دفعه قبل کافی بود و نه امروزی وافی. ولی از آنجا که معلوم نیست وظیفه و عاقبتم با این بیماری (بی پیر) چه خواهد شد، تلاش دارم آنچه را شروع کردم، به آخر برم. بهانه دفعه قبل کم لطفی عده ای از نویسندگان سینمایی بود که همه ارزش برایم عزیزند و نور چشم و محترم. ولی بعد از دیدن فیلم کیمیایی و لابد نپسندیدن، اعتقادشان این بود- که استاد باید- به (استاد)ی بماند و از این کار کناره گیرد و فقط نگفتند «لطفا بمیرید آقای کیمیایی». مسئله مهم در این داوری این است که پهلوان را در میدان (خودش) داوری نمی کنیم چراکه کیمیایی اگر در هر وقت در میدان (خودش) داوری شود، همواره همان پهلوانی است که هر لحظه بوده هست. کمتر کسی است از اهالی امروز که گودهای کشتی ٦٠، ٧٠ سال پیش را دیده باشد یا اگر دیده باشد، به یاد بیاورد. گودها آن روزها خاکی بود. کشتی در وقت دو دقیقه… سه دقیقه… ١٠ دقیقه برگزار نمی شد. پهلوانان درهم می آویختند. فن می زدند، فن می خوردند، بدل می زدند، بدل می خوردند، خاک می کردند، خاک می شدند و در آخر کار، آن کس که میان گود هنوز بر سر پا مانده بود، دستش اوج می رفت. جهت بسیاری این پهلوانی، شروع بود و نه پایان. فصل بعد دوباره بازمی گشتند و آماده نبرد با پهلوانانی جوان تر و تازه نفس تر و روز از نو، روزی از نو. ذره ای از شرف خاک گود را به هیچ کاخی نمی فروختند. پهلوانی را با هیچ چیز (تاخت) نمی زدند. عنوان پهلوانی را همچون یک نشان بر سینه نمی آویختند. آنچه می درخواست کردند این بود که شرافتمندانه تا زنده اند و جان در تن دارند، (برخی) خاک گود باشند و کسانی هم بودند که پهلوانی، شروع زندگی ارزش بود. یا خود صاحب زورخانه می شدند یا هم پا و قلدر می شدند یا اصلا خود خان می شدند و خلاصه اینکه گود و کشتی و پهلوانی راه ورودشان بود به دنیایی که از پیش در ذهنشان ساخته بودند. کیمیایی را باید این گونه دید. بعد از ٥٠ سال، هنوز با موی سفید و پشت خم و هزار درد و مرض باز… هر سال… بر خاک گود می ایستد. اگرچه خسته و رنجور و دل شکسته. ولی جهت بار دهم و بیستم و سی ام و پنجاهم آماده است که با پهلوانانی جوان تر، پنجه در پنجه اندازد.

نه زورخانه ای را صاحب هست، نه قلدری و کاسه لیسی کرده، نه خود خانی شده است و هنوز و بعد از ٥٠ سال کار مستمر، دائم شبانه روز باز نیمی از بهای آپارتمان ٧٠، ٨٠متری خود را به این دوست و آن فامیل مدیون و وام دار هست. مسعود کیمیایی را باید این گونه قضاوت کرد که هرگز پهلوانی را جامه نکرد تا با آن به دورهمی از ما بهتران رود. بلکه کناره ای از آن ساخت و بر سر راه دیگرانی که از پی او آمدند، گسترد و شوق آمدن به این گود را در دل و ذهن آنها به غلیان درآورد. مسعود کیمیایی را با قاتل اهلی قضاوت نکنیم. حتی با گوزن ها یا سفر سنگ یا قیصر… کاری که او در سینمای کشور عزیزمان ایران کرد، بسیار فراتر از فیلم های اوست. بی تردید به عنوان کسی که بیش از ٥٠ سال در همه زیروبم این سینما بوده ام، از من خواهید پذیرفت که مسعود کیمیایی بر همه کارگردان های هم نسل و حتی نسل های بعد از خود تأثیر داشت و اگر او نبود، چه بسیار بزرگانی که هرگز امکان ساختن فیلم نمی یافتند. هیچ کارگردانی حتی آن بزرگانی غربی که روزگاری اسطوره های ما بودند هم تا آخر عمر شاهکار نساختند و تعهد هم نداده بودند که تا آخر عمر شاهکار بسازند. ولی آنهایی که در یاد ما مانده اند، نه کسانی هستند که از این راه ثروتمند شدند و نه آنهایی که از برکت شهرت خود به پست و مقامی رسیدند. بلکه به یاد ماندگان، کسانی هستند که تا رمق داشتند، فیلم ساختند و فیلم ساختند و فیلم ساختند. گیرم یکی شاهکار، دیگری نیمه شاهکار و آن دیگری نامطلوب. ولی آنها هر لحظه پهلوانان ما بوده و هستند. فورد، هاکز، هیچکاک و… چراکه تا نفس می کشیدند، در این گود ماندند و پروای ارزش نبود که عده ای آنها را در این مرحله از عمر و کارشان زیادی بدانند. فیلم قاتل اهلی را در منزل مسعود، همراه خود او بر پرده سینمای خانگی دیدم. ولی حتی کوچکی پرده مانع از آن نشد که بزرگی هایی را در ساختار و ساختمان و تصویر نبینم که هنوز- و همین امروز هم- بسیاری را یارای چنین ساختی نیست.

امیدم این است که فیلم با کمترین جرح و تعدیل- یا جرح و تعدیل مناسب – روانه اکران شده است باشد. ولی هر طور هم که نمایش داده شود… باز جهت بسیاری از سینمادوستان نکات و تکه هایی جهت یادگیری خواهد داشت.

لطفا بمیرید آقای کیمیایی!

***
زمانی دور، یادداشتی جهت شادروان حاتمی نوشته بودم با این مطلع – که دست روی شکم دردمندش و رنجورانه از پله ها اوج آمد – امیدوارم که مسعود سال های سال زندگی کند و فیلم بسازد. ولی روزی که جهت دیدن فیلم قاتل اهلی به منزل اش رفتم، او بعد از من رسید. دست روی معده دردناک و صورت اش درهم کشیده از درد، از کلاس می آمد. حتی توان غذاخوردن هم نداشت. ولی هنگامی که فیلم شروع شد، یکباره آدمی دیگر دیدمش. با همان هیجان و شور و نشاط بیست وچند سالگی اش.

مسعود کیمیایی را با غیرت کارکردنش قضاوت کنیم؛ با ایستادن ٥٠ساله اش در گود. در بی توقعی اش از این سینما که هر دستی به توقعی (صواب یا ناصواب) به گوشه ای از آن چنگ زده هست. قضاوتش کنیم که نه خان شد و نه از نمدی که هزاران نفر بر سر آن دعوا داشتند، کلاهی جهت خود دوخت.

کیمیایی را به عنوان مرد ٧٦ساله ای قضاوت کنیم که هنوز انگیزه حضورش، هنوز انگیزه حضور و مسابقه بسیاری از جوان های هنرمند ما در عرصه سینما و جشنواره هست؛ به عنوان کسی که بعد از مرحوم خاچیکیان، کلمه کارگردان را جهت سینمادوستان معنی کرد.

***
در سال ٦١، روزی در دفتر مرحوم توبه خواه (تهیه کننده فیلم تاراج و پنجمین سوار آینده و…) و در جمعی که چند کارگردان و بازیگر حضور داشتند، صحبت از مسعود کیمیایی شد. حدود چهار سالی می شد که مسعود را ندیده بودم و بعد از آن هم شاید ١٠، ١٢ سال، باز او را ندیدم. آن وقت انگار کدورتی بین ما بود که امروز حتی علت آن کدورت هم یادم نیست. در بحثی که راجع به او درگرفته بود، من گفتم اگر قرار باشد روزی تمبری به عنوان سینمای کشور عزیزمان ایران چاپ شود، شاید عالی ترین تصویر جهت این تمبر، تصویر مسعود کیمیایی هست. هر کسی انتقادی بر این حرف من (سال ٦١) داشته باشد، می پذیرم. ولی مسئله کدورت و دوری چهار سال قبل و ١٠، ١٢ سال بعد را گفتم تا روشن کنم که این عقیده خالص و بدون هیچ حب و بغضی بوده هست. امروز ممکن است بر آن عقیده نباشم، ولی او را هنوز یکی از پنج نفری می دانم که تصویرش می تواند نشانه ای از تحول سینمای کشور عزیزمان ایران باشد.

قاتل اهلی کیمیایی (بالاخره) به نمایش درآمد و در این روزهای (بدخبری) عالی ترین خبری بود که می توانست نسیمی از خوش حالی را هدیه بیاورد. سال گذشته هنگامی که یاددا

***
درخت ها ایستاده می میرند. مشابهت بسیار قشنگی است که هر لحظه آن را دوست داشته ام. ولی شاید بتوانم راجع به مسعود بگویم که او ایستاده در کنار دوربین فیلم برداری می میرد و از همان جا باید جمع وجورش کرد و فرستادش بهشت زهرا. عمرش طولانی باشد ولی با آدمی که این چنین عاشق سینماست، کمی مهربان تر باشیم عزیزان عاشق سینما.

روزنامه شرق

واژه های کلیدی: قضاوت | سینمای | سینمایی | آقای کیمیایی | مسعود کیمیایی | اخبار فرهنگی و هنری

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : topsblog